از راهرو طویل میگذرد. به نماز خانه میرسد. تسبیح تربت را از جیبش بیرون میآورد. دور انگشت میچرخاند و روی زمین کوبیده میشود. دلش میشکند و ترک میخورد.
فردی پس از چند دقیقه از راه میرسد. مهر تربتی را با احترام روی زمین میگذارد. فاصله اش با تسبیح درست به اندازه دو خطکش بیست سانتی است.
مهر که دل شکسته تسبیح را میبیند. جا باز میکند تا او سفره بزرگ دلش را پهن کند:
- باز چه کسی دل این ناب خاک را شکسته؟
مهر نیم نگاهی به تکه جدا شده تسبیح میاندازد و ادامه میدهد:
- و چه کسی او را از بند دلت جدا کرده؟
تسبیح دل شکسته که تا الآن بغض در گلویش چهار زانو نشسته بود. ناگهان بغضش میشکند و با چشم های اشک بار میگوید:
- خاک ناب؟ باور کن من بیش از یک خاک نابم. درست است که خاکم، اما گل مرا بیش از یک خاک کرد.
- راستش را بگو، تو کیستی؟
تسبیح نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد:
- من فقط یک خاک در بیابون بودم . بیمصرفِ بیمصرف. تنها فایده ام این بود که هر از چندگاهی سم اسبی بر من میتاخت و میرفت و چند سال بعد پای پیاده ای یا شتری.
لگد مال شدن تنها مصرفم بود.
کم کم داشتم از خودم ناامید میشدم. فکر میکردم به هیچ دردی نمیخورم. به خدا شکایت کردم:
- اگر همه چی را از سر حکمت خلق میکنی؛ حکمت زندگی من چیست؟
خدا با مهربانی نوازشم کرد و مرا به صبر وا داشت.
چند سال بعد، جنگی در گرفت و قطره خونی بر یکی از خاک های اطرافم افتاد. به سفاک آن احسنتت گفتند؛ اما خاک با خون آن کافر سوخت و روسیاه شد. ترس وجودم را فرا گرفت. با خود گفتم نکند من هم همینطور شوم.
ناگهان خونی روی سرم سایه انداخت و لحظه ای بعد رویم ریخت. صحنه غریبی بود. عرش به لرزه در آمد. زن ها جیغ کشیدند. ابر ها در آنسوی زمین خون میباریدند. پرنده ها ناله ای سر دادند و یکباره از روی شاخه ها پریدند.
حال مهر هم گریه اش گرفته بود و گفت:
- پس دیگه بیچاره شدی.
- اتفاقاً آنجا بودکه خوشبخت شدم و احساس کردم که کم کم دارم به کمال میرسم. آن خون دلم را صیغل داد، پاکم کرد. هیچ وقت به این اندازه خوشحال نبودم.
مهر حرفش را قطع کرد و گفت:
- من در همان حوالی تو را زیر نظر داشتم. اما فقط زیر نظر گرفتنت بس بود تا مرا هم پاک کند.
تسبیح ادامه داد:
- من خاک نیستم. من گوشت وخون حسین علیه السلامم. اما هزار و اندی سال بعد من را یافتند. برخی با بی احترامیی دل شکستند و برخی مانند آبی در بیابان بی آب و علف من را میپاییدند. ذره ای از من با آب آمیخته میشد و شفاء میداد. شفایی که قدرتش را امامم گرفتم و به دیگری منتقل میکردم.
ای کاش در همان صحرا مانده بودم و هرشب چادری رویم کشیده میشد. چادرِ زنی قد خمیده که روی خاک ها دست میکشید و با ناله بنیّ بنیّ ای که سر میداد، هفتت آسمان را به لرزه در میآورد و گریه کنان پسرش را میخرید.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با گفت و گوی خیال انگیز بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به تسبیح در این گزارش ارائه شده است.
برچسب:
نویسنده: نگار حسینپور